.: پاسیاد دفاع :.
.: پاسیاد دفاع :.
مبارزه هم چنان باقیست وکربلا هم چنان جاری...

بعد از سه ماه دلم برای اهل و عیال تنگ شد و فکر و خیالات افتاد تو سرم. مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم. مرخصی گرفتم و روانه شهرمان شدم. اما کاش پایم قلم می شد و به خانه نمی رفتم. سوز و گداز از مادر و همسرم یک طرف، پسر کوچکم که مثل کنه چسبید بهم که مرا هم به جبهه ببر، یک طرف.

مانده بودم معطل که چگونه از خجالت مادر و همسرم در بیایم و از سوی دیگر پسرم را از سر باز کنم. تقصیر خودم بود. هر بار که مرخصی می امدم آن قدر از خوبی ها و مهربانی های بچه ها تعریف می کردم که بابا و ننه ام ندیده عاشق دوستان و صفای جبهه شده بودند، چه رسد به یک پسر بچه ده، یازده ساله که کله اش بوی قرمه سبزی می داد و در تب می سوخت که همراه من بیاید و پدر صدام یزید کافر! را در بیاورد و او را روانه بغداد ویرانه اش کند. آخر سر آنقدر آب لب و لوچه اش را با ماچ های بادش مانندش به سرو صورتم چسباند و آبغوره ریخت و کولی بازی در آورد  تا روم کم شد و راضی شدم که برای چند روز به جبهه ببرمش. کفش و کلاه کردیم و جاده را گرفتیم آمدیم جبهه. شور و حالش یک طرف، کنجکاوی کودکانه اش طرف دیگر. از زمین و آسمان و در و دیوار ازم می پرسید.

- این تفنگ گندهه اسمش چیه؟

- بابا چرا این تانک ها چرخ ندارند، زنجیر دارند؟

- بابا این آقاهه چرا یک پا ندارد؟

- بابا این آقاهه سلمانی نمی رود این قدر ریش دارد؟

بدبختم کرد بس که سوال پرسید و من مادر مرده جواب دادم. تا این که یک روز بر خوردیم به یک بنده خدا که رو دست بلال حبشی زده بود و به شب گفته بود تو نیا که من تخته گاز آمدم. قدرتی خدا فقط دندان های سفید داشت و دو حدقه چشم سفید. پسرم در همان عالم کودکی گفت: «بابایی مگر شما نمی گفتید که رزمندگان نوارنی هستند ؟»

متوجه منظورش نشدم:

- چرا پسرم، مگر چی شده؟

- پس چرا این آقاهه این قدر سیاه سوخته اس؟

ایکی ثانیه فهمیدم که منظورش چیه؛ کم نیاوردم و گفتم: «باباجون، او از بس نورانی بوده صورتش سوخته، فهمیدی؟!»

 

موضوع : <-CategoryName->
ارسال شده توسط فرزند ـــید ـعلیـ در تاریخ یک شنبه 6 شهريور 1390برچسب:جبهه,صدام یزید کافر,رزمنده,سیاه سوخته,نورانی,, |

در زمان حضرت عيسى، عليه السلام، پادشاهى زندگى می‏كرد به نام ذونواس كه يهود متعصبى بود. وقتى حضرت عيسى به رسالت مبعوث شد، دين حضرت موسى تحريف شده بود، لذا حضرت دين واقعى را به مردم ابلاغ می‏كرد و آنان كه در پى حقيقت بودند به او می‏گرويدند. ذانواس كه از اين مساله ناراحت بود دستور داد در شهر نجران عده‏اى از مردم با ايمان را كه به حضرت مسيح پيوسته بودند دستگير كنند. عمّال حكومت نيز عده‏اى زن و مرد و كودك و جوان را بازداشت كردند (قرآن درباره تعداد اين افراد سخنى نمی‏گويد). سپس، ذونواس دستور داد در يك گودال بزرگ مواد آتش‏زا بريزند، و اين همان است كه قرآن در وصفش میگويد: «النار ذات الوقود». وقتى شعله‏هاى آتش زبانه كشيد، ذونواس به اين گروه مومن گفت: يا از دين مسيح برگرديد و يهودى شويد، يا زنده‏زنده در آتش بسوزيد! وقتى همه آن‏ها به او پاسخ منفى دادند، دستور داد آن‏ها را در آتش بياندازند. اين نص صريح قرآن است. روايت و قصه و داستان نيست. خداوند میفرمايد كه همه آن مردم مومن را در آتش انداختند و خودشان دور آتش نشستند و سوختن آن‏ها را تماشا كردند: «و هم على ما يفعلون بالمؤمنين شهود». يعنى با چشم‏هاى ناپاك خود نگاه می‏كردند و میديدند كه چه بلايى بر سر اين بندگان خوب خدا میآيد. آن هم به جرم اين‏كه خدا را پذيرفته بودند: «ما نقموا منهم إلا أن يؤمنوا باللّه العزيز الحميد». نه گفتن براى آنان به قيمت زنده‏زنده سوزانده شدنشان تمام شد. و اين در حالى است كه ما وقتى نه می‏گوييم، هم آبرويمان بيشتر میشود و هم احتراممان! مردم هم میگويند: اين جوان عجب جوان پاكى است، يا اين كاسب از اولياى خداست، يا آن كارمند چه آدم مؤمنى است! نه زنده‏زنده آتشمان مى‏زنند و نه خانه‏مان را سرمان خراب می‏كنند. امام صادق، عليه السلام، در روايتى می‏فرمايند: اين عده را كه زنده‏زنده در آتش سوزاندند. عده‏اى از مؤمنين را در روزگارى ديگر گرفتند و گفتند: از دين برگرديد! و آن‏ها را زنده‏زنده با ارّه دوسر ارّه كردند. در قيامت، ما جواب اين انسان‏ها را چه میتوانيم بدهيم؟ خدا اصحاب اخدود و اين اره شده‏ها را حاضر می‏كند و میگويد: چطور اين‏ها توانستند نه بگويند، اما شما براى دو روز زندگى كثيف و رسيدن به شهوتى حيوانى، و مقدارى پول كه از تقلب در می‏ آوريد،نتوانستيد نه بگوييد؟ عذرتان قابل قبول نيست! 


حضرت استاد شیخ حسین انصاریان

پایگاه عرفان
 

موضوع : <-CategoryName->
ارسال شده توسط فرزند ـــید ـعلیـ در تاریخ یک شنبه 6 شهريور 1390برچسب:حضرت عیسی,ذوانوس,نجران,اصحاب اخدود,, |

شیعه هم چون پرنده ای است که یک بال آن بال سرخ امام حسین و بال دیگر آن بال سبز مهدی (عجل الله تعالی فرجه) است، این پرنده آن قدر بلند پرواز می کند که دور از تیر رس ماست، تازه اگر تیرمان هم به او برسد، زرهی دارد به نام مرجعیت.

       فرانسیس فوکویاما*

*کسی که نظریه ماهیت وجودی امریکا را داد، دنیا با لیبرالیسم تمام خواهد شد!

 

موضوع : <-CategoryName->
ارسال شده توسط فرزند ـــید ـعلیـ در تاریخ یک شنبه 6 شهريور 1390برچسب:لیبرالیسم,فرانسیس فوکویاما,شیعه,امام حسین,امام مهدی,امام زمان,مرجعیت, |

دختر لقمان را گفتند: حجاب از که آموختی؟

گفت: از بی حجاب ها! آن چه از ایشان در نظرم زشت و زننده آمد، از آن پرهیز  کردم!!!!!

 

موضوع : <-CategoryName->
ارسال شده توسط فرزند ـــید ـعلیـ در تاریخ دو شنبه 27 تير 1390برچسب:لقمان,حجاب,بی حجاب, |

زماني كه جلسات فراماسونري در منزل ملكه توران به وسيله ذبيح الله ملك پور تشكيل مي شد، شرايط ورود بسيار مشكل بود... شبي كه آقاي پهلبد، وزير فرهنگ و هنر، وارد جرگه ماسوني شد، وقتي من او را برهنه كردم و كسوت مخصوص به او پوشاندم، در شگفتي خاص فرو رفت... علي جواهركلام، كه در آن موقع از گردانندگان اصلي تشكيلات ماسوني بود، شخص اول مملكت را تا پشت درب لژ هدايت كرد، ولي به عرض رسانيد كه درباره شخص اعليحضرت استثناثاً تشريفات را انجام نمي دهيم، ولي پيشبند افتخار به شما مي پوشانيم، زيرا ناچاراً لازم است تا حدي قسمتي از اصول رعايت گردد، درغير اين صورت امكان ورود به لژ نيست.

 

موضوع : <-CategoryName->
ارسال شده توسط فرزند ـــید ـعلیـ در تاریخ یک شنبه 26 تير 1390برچسب:, |

درباره تشكيلات ماسوني درجات عالي در ايران تاكنون سندي منتشر نشده و اصولا بسياري از پژوهشگران تصوري نيز از آن ندارند. لژهايي كه تاكنون در ايران معرفي شده اند، لژهاي پايه بوده اند كه طبق قوانين اساسي ماسوني به سه درجه نخستين (كارآموزي، كارياري، استادي) اختصاص داشته اند. اين ناشناختگي به معناي عدم وجود تشكيلات درجات عالي ماسوني در ايران نيست، بلكه شواهدي در دست است كه احتمال فعاليت آن را از گذشته دور مطرح مي سازد.

 

موضوع : <-CategoryName->
ارسال شده توسط فرزند ـــید ـعلیـ در تاریخ یک شنبه 26 تير 1390برچسب:, |

ولادت با سعادت منجی بشریت مبارک!!! 

 

 

 

موضوع : <-CategoryName->
ارسال شده توسط فرزند ـــید ـعلیـ در تاریخ شنبه 25 تير 1390برچسب:امام زمان,عید نیمه شعبان, |

مولای من! دوست داشتم از همان اول،اذان عشق تورا در گوشم زمزمه کرده بودند. ای کاش از ابتدا مرا برای تو نذر کرده بودند. کاش کامم را با نام تو بر می داشتند و حرز تورا هم راهم می کردند!

مهدی جان! دوست داشتم با نام نامی تو زبان باز می کردم. ای کاش آن اوائل که زبان گشودم، نزدیکانم مرا به گفتن «یا مهدی» وا می داشتند!

 ای کاش مهد کودکم، مهد آشنایی با تو بود. کاش در کلاس اول دبستان، آموزگارم، الف بای عشق تو را برایم می خواندو نام زیبای تو را سرمشق دفترچه تکلیفم قرار می داد.

در دوره راهنمایی، هیچ کس مرا به خیمه سبز تو راهنمایی نکرد.

 در سال های دبیرستان، کیس مرا با تو - که مدیر عالم امکان هستی- پیوند نزد.

در کتاب جغرافی ما ، صحبتی از «ذی طوی» و «رضوی» نبود.

در کلاس تاریخ، کسی مرا با تاریخ غیبت ،غربت و تنهایی تو آشنا نکرد.

در درس دینی، به ما نگفتند «باب الله» و «دیان دین» حق تویی.

دریغ که در کلاس ادبیات، آداب ادب ورزی به ساحت قدس تورا گوش زد نکردند!

افسوس که در کلاس نقاشی، چهره ی مهربان تو را برایم به تصویر نکشیدند!

چرا موضوع انشای ما، به جای «علم بهتر است یا ثروت»، از تو و از ظهور تو و روش های جلب رضایت تو نبود؟! مگر نه بی تو، نه علم خوب است و نه ثروت؟

کاش در کنار زبان خارجی، زبان گفت و گو با تو نیز- آشناترین و دیرین ترین مونس های بشر است- به ما می آموختند! ای کاش – وقتی برای آموختن یک زبان خارجی به زحمت می افتادم- به من می گفتند: او تمامی زبان ها و گویش ها و لهجه ها ... و حتی زبان پرندگان را می داند و می شناسد.

در زنگ شیمی- وقتی صحبت از چرخش الکنرون ها به دور هسته ی اتم به میان می آمد- اشارتی کافی بود تا من بفهمم تمام عالم هستی و ما سوی الله  به گرد وجود شریف تو می چرخند.

ای کاش در کنار انواع و اقسام فرمول های پیچیده ی ریاضی، فیزیک و شیمی،فرمول ساده ارتباط با تو را به من یاد می دادند.

یادم نمی رود از کتاب فارسی، حکایت آن حکیم را که گذارش به قبرستان شهری افتاد. او با کمال تعجب دید، بر روی همه ی سنگ قبرها ، سن فوت شدگان را 3، 4، 7 سال و مانند آن نوشته شده است. پرسید: آیا اینان همگی در طفولیت از دنیا رفته اند؟ گفتند: این جا،سن هر کس را معادل سال هایی از عمرش که در پی کسب علم بوده است محاسبه می کنند.

کاش آن روز دبیر ادبیات ما گریزی به حدیث معرفت امام می زد می گفت که در تفکر شیعی،حیات حقیقی در توجه به امام عصر(علیه السلام) و معرفت و مودت و محبت او و مهم تر از آن برائت از دشمنان او معنا می شود.

درس فیزیک، قوانین شکست نور را به من آموخت؛ ولی نفهمیدم«نور خدا» تویی و مقصود از «یهدی الله لنوره من یشاء». از سرعت سرسام آور نور (300هزار کیلومتر در ثانیه) برایم گفتند؛اما اشاره نکردند شعاع دید امام معصوم تاکجاست و نگفتند امام در یک لحظه می تواند تمام عوالم و کهکشان ها را از نظر بگذراند و از احوال همه ی ساکنان زمین و آسمان با خبر شود.

وقتی برای کنکور درس می خواندم، کسی مرا برای ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبت امام زمان (علیه السلام) تشویق نکرد.کسی برایم تبیین نکردکه معرفت امام نیز مراتب دارد و خیلی ها تا آخر عمر در همان دوران طفولیت یا مهد کودک خویش در جا می زنند.

نمی دانستم که عناوینی هم چون دکتر، مهندس، پروفسور و ... قرار دادهایی در میان انسان هاست که تنها به کار کسب ثروت، قدرت، شهرت و منزلت اجتماعی و گاهی خدمت در این دنیا می آید؛ اصلا در این وادی نبودم.

از فضای نیمه بسته مدرسه، وارد فضای باز دانشگاه شدم. در دانشکده وضع از این هم اسف بارتر است. بازار غرور و نخوت پر مشتری است و اسباب غفلت، فراوان و فراهم. فضا نیز رنگ و بو گرفته از «علم زدگی» و «روشن فکر مآ بی»! خیلی ها را گرفتار تب مدرک گرایی می بینم. علم آن چیزی بود که از فلان کتاب مرجع اروپایی یا فلان مجله امریکایی ترجمه می شد؛ از علوم اهل بیت(علیهم السلام)، دانش یقین بخش آسمانی، کم تر سخن به میان می آمد!

مولای من! در دانشگاه هم کسی ارتو برایم سخن نمی گوید؛ پرچمی به نام تو افراشته نمی شود؛ کسی به سوی تو دعوت نمی کند؛ هیچ استادی برایم اوصاف تو را بیان نمی کند. کارکرد دروس اندیشه اسلامی وتاریخ تحلیلی و... ، جبران کسری معدل دانشجویان است! نه این که از تبلیغات مذهبی ،نشست فرهنگی، نماز جماعت، اردوی سیاحتی زیارتی، مسابقات قرآن و نهج البلاغه و... خبری نیست... کم و بیش یافت می شود؛ اما در همین عرصه ها نیز تو سهمی نداری و غریب و مظلوم و «از یاد رفته» هستی.

اینک اما، در عمق ضمیر خود، تو را یافتم؛ چندی است با دیده ی تو دل تو را پیدا کرده ام؛در قلب خویش گرمای حضورت را با تمام وجود حس می کنم؛ گویی دوباره متولد شده ام. تعارف بردار نیست. زندگی بدون تو –که امام عصر و پدر زمانه ای- «مردگی» است و اگر کسی هم چون من، پس از عمری غفلت به تو رسید، حق دارد احساس تولدی دوباره کند؛ حق دارد از تو بخواهد از این پس او را رها نکنی و در فتنه ها و ابتلائات آخر الزمان از او دست گیری؛ حق دارد به شکرانه این نعمت، پیشانی ادب بر خاک بساید و با خود زمزمه کند:

«الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هدانا الله»

اگر تمام عالم را جست و جو کنی، دوستی هم چون امام عصر(علیه السلام) نمی یابی که :

هر چند به یادش نباشی،تو را از یاد نمی برد؛

هر چند او را رها کنی، تو را رها نکند؛

هر چند بر او جفا کنی ؛از عطا دریغ نورزد؛

هر چند در حقش دعا نکنی، به درگاه خداوند برایت دعا می کند؛

هرچند از او گریزان باشی؛از تو روی بر نگرداند؛

هر چند موجبات رنجش او را فراهم کنی،رنجوری تو را برنتابد؛

هر چند به او سربلندی نیفزایی، او سبب افتخار و بزرگی تو باشد؛

اگر از حال او بی خبر باشی، از احوال تو بی خبر نماند؛

اگر تو حضور او را درک نکنی،همیشه وهر جا همراه تو باشد؛

اگر از ارتباط با وی خودداری کنی، خود به تو پیغام می دهد؛

اگر از او دفاع نکنی، تو را بی پناه مگذارد؛

اگر هزاران مرتبه قلبش را شکسته باشی،باز عذرت را بپذیرد؛

اگر بارها زیاد نقص میثاق کرده باشی،راه بازگشت به سویت نبندد؛

اگر تو او را دوست نداری،او تو را دوست داشته باشد؛

اگر تو امانت داری شایسته برایش نباشی، او امین و راز نگه دار تو باشد؛

اگر تو تو را یاری نرسانی، او پشتیبان و یاور تو باشد؛

اگر کوچک ترین خدمتت را به رخش کشی، بزرگ ترین لطفش را به رویت نیاورد؛

اگر تو حریمش را پاس نداشتی، او تو را حمایت و محافظت می کند؛

اگر تو او را طرد کنی، او کهف حصین و پناهگاه امن تو باشد؛

اگر سهم او را از مالت نپردازی، باز هم روزی خویش را مدیورن او باشی؛

اگر تو فرزندی خطاکار و سر به هوا گشتی، او پدر بزرگوار و شفیق باقی بماند؛

اگر تو حق برادی اش را ادا نکردی، او هم چنان برادری مهربان برای تو باشد؛

اگر تو او را در سختی ها تنها گذاشتی،او در تنگنا ها و شداید، رهایی بخش تو باشد؛

... و این ها همه در حالی است که هیچ نیازی به تو ندارد و به عکس، تو سرا پا نیاز و احتیاج به اویی!

 

موضوع : <-CategoryName->
ارسال شده توسط فرزند ـــید ـعلیـ در تاریخ جمعه 24 تير 1390برچسب:امام زمان,دلنوشته ,دوست,, |


 

 

موضوع : <-CategoryName->
ارسال شده توسط فرزند ـــید ـعلیـ در تاریخ پنج شنبه 14 مهر 1385برچسب:شهید آوینی,, |
صفحه قبل 1 1 2 3 4 5 ... 6 صفحه بعد
آخرین مطالب ارسالی